home e-mail me! rss feed

حتی به روزگاران

این مهربانتر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره، در چشم جویباران

آیینه نگاهت، پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت، صبح ستاره باران

بازآ که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از دست دادند بی شماران

گفتی: به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سر خیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمه محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی است آواز باد و باران

شفیعی کدکنی

باش کشتیبان درین بحر صفا

باش کشتیبان درین بحر صفا
که تو نوح ثانیی ای مصطفی

مولانا

کدام دست آنچنان دوست خواهد بود

«کدام دست آنچنان دوست خواهد بود که خنجر را نه تا دسته که تا دست در سینه بنشاند؟»

هوشنگ گلشیری

بد مگو نیک مگو ایشان را

بد مگو نیک مگو ایشان را
که گذشتند ز نیکو و ز بد
دیده در حق نه و نادیده مگو
تا که در دیده دگر دیده نهد

مرا دوست نمی‌داری

مرا دوست نمی‌داری
از تنهایی‌ات‌ می‌ترسی
مثل ِ باغبانی که از وحشت ِ گرسنگی خویش
به درختی آب می‌دهد

‎علیرضا روشن

خلاف طریقت بود کاولیا

خلاف طریقت بود کاولیا
تمنا کنند از خدا جز خدا

گر از دوست چشمت بر احسان اوست
تو در بند خویشی نه در بند دوست

تو را تا دهن باشد از حرص باز
نیاید به گوش دل از غیب راز

حقایق سرایی است آراسته
هوی و هوس گرد برخاسته

نبینی که جایی که برخاست گرد
نبیند نظر گرچه بیناست مرد

موحد اگر زر بریزی برش

موحد اگر زر بریزی برش
ویا تیغ هندی نهی بر سرش

امید و هراسش نباشد ز کس
بر این است بنیاد توحید و بس

گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم

گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که این‌ها خدا کند

رو بمیر ای خواجه قبل از مردنت

رو بمیر ای خواجه قبل از مردنت
تا نباشد زحمت جان کندنت

آن چنان مرگی که در نوری روی
نی چنان مرگی که در گوری روی

پلک اگر فرو بندم

پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

نوشته بعدی »