من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا
بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود
بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید

یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان
چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس
برده در باغ و یاد منش  آزاد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک
فکر ویران شدن خانه  صیاد کنید

شمع اگر کشته شد از یاد مدارید عجب
یاد پروانه هستی شده بر باد کنید

بیستون بر سر راه است مبادا از شیرین
خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید

جور و بیداد کند عمر جوانان  کوتاه
ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید

گر شد از جور شما خانه موری ویران
خانه خویش محال است که آباد کنید

کنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهار
شکر آزادی و آن گنج خدا داد  کنید

34 دیدگاه برای «من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید»

  1. درود بر علی عزیز
    ملک الشعرای بهار را دوست دارم به خصوص با اشعار ملی و میهنی‌اش.این شعر را هم به خصوص برای این که خیلی به مولانا و عطار شانه می‌ساید
    اما از همه مهمتر درباره حس آزادی خواهی این شعر به خصوص بند آخر که من را به یاد ترانه‌ای که مازیار خوانده‌است و درباره ویران سرایی ایران اما محبوب بودن نزد او بوده می‌اندازد
    شادباشی رفیق باحال

  2. تشکر میکنم که شعر زیبایی از ملک شعرا عزیز را ذبرای ما گذاشتین لطفا سایت خود تان را اافزایش بدهید

  3. واقعاً شعری بسیار نابی است واین شعرا را مرحوم احمد ظاهرهنرمند بی بدیل افغان که 30 سال از مرگ او میگذرد باصدای افسونگر که داشت با بسیار زیبای سروده،دوستان حتماً این آهنگ مرحوم احمد ظاهر را یک بار بشنوید وخواهی فهمید که این شعر تنها برای صدای احمد ظاهر ساخته شده است . تشکر

  4. سلام وباتشکر از شعر زیبای شمااااااااااااااااا………ببخشید این شعر وترانه از احمد ظاهر است؟؟؟؟؟من ترانه اش رو نشنیدم ولی بعضی از آهنگای احمد ظاهر رو گوش دادم..بازم تشکر از سلیقه زیبای شماااااااااااااا

  5. با سلام میخواستم بگم خیلی خوبه وبلاگت ، فقط یه چیزی
    احمد شاملو یکی از بزرگترین شعرای ایران و جهان ولی من تو لیست شعرا ندیدم اسمش رو
    این خیلی کمبود بزرگی هست توی این سایت

  6. شعر وقعا بااحساس ژرف شاعر سروده شده ولی باید نادیده نگرفت که این شعر را اگر درصدای هنرمند پرآوازه وناب افغان احمدظاهر بشنوید کیف وحال دگری دارد که باصدای افسونگر اش انسانرا به وادی های خیالات میبرد ودنیای عشق وغم میبرد دوستان یک بار این شعر را ازحنجره ناب هنرمند بی بدیل وتک افغان بشنوید تشکر

  7. ممنون از این شعر زیبا که با ما شریک ساختید. با اجازه شما میخواهم شعر زیبائی از شاعر مبارز افغانستان داوی( پریشان) را به اشتراک بگذارم.
    سحر گهي بشنيدم زبلبلي به قفس

    كه مردم ازغم ودرد دلم نپرسد كس

    كه از چه ميكشم اين ناله ها نفس به نفس

    چرا گذشت مرا عمردرفغان چوجرس

    چرا به غير فغان نيست كاروبار مرا

    چرا حيات به گردن شده ست بارمرا

    نه محرمي كه به اويك زمان سخن گويم

    نه مونسي كه زدرد وغم وطن گويم

    نه همدمي كه به او حرفي ازچمن گويم

    زلاله وگل ونسرين وياسمن گويم

    كنم به شكوه دل پرملال را خالي

    زدرد خويش كنم جمله بلبلان حالي

    غرض زقصۀ پردرد خود كمي شنواند

    زنكته هاي اسيرانه شمۀ برخواند

    كه باد بوي چمن برقفس چنين گذارند

    تپيد بال وپرافشاند واين حديث بخواند

    مگر رساند نسيمي صبا زخاك وطن

    كه بردهوش وقرارم به خاك پاك وطن

    دمي به حيرت وبي خود فگند ه سراستاد

    زشكر ياز شكايت دگردلي نكشاد

    كه باز بادصبا ازشگوفه دادش ياد

    گشود چشم كشيد ازخروش دل فرياد

    كه همچومن شوي ازخانمان جدا صياد

    چومن اسيرستم سازدت خداصياد

    سپس خموش شد وساعتي تأمل كرد

    مراگمان كه شد آرام ياتحمل كرد

    دوباره نغمه كنان روي جانب گل كرد

    به خنده گفت كه صياد چون تغافل كرد

    بيابمير ز ذلت نجات خواهي يافت

    به گوشه گاه عدم خوش حيات خواهي يافت

    فتاده بي خود وخونش به جوش مي آمد

    دل تپيده به خون درخروش مي آمد

    گهي گهي كه حال وبه هوش مي آمد

    همين حديث حزين زو به گوش مي آمد

    شكست بال وپرم درهواي آزادي

    هزار شكر كه گشتم فداي آزادي

  8. عالی بود من اصفهان زندگی میکنم دنباله یه دوست همشهری هستم اگه خواستید تماس بگیرید نبرم هست 09396304720

  9. دنیا خطیرانی را در خود پروراند و 4 فصلشان داد و زیباترین فصل را به اسطوره خطیری چون ملک الشعرا بهار بخشید.و شعری دیگر از ایشان که میفرمایند
    مرغ سحر ناله سر کن

    داغ مرا تازه تر کن

    ز آه شرر باز این قفس را

    بر شکن و زیر و زبر کن

    بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ

    نغمه آزادی نوع بشر سرا

    در نفسی عرصه این خاک توده را

    پر شرر کن

    ظلم ظالم جور صیاد

    آشیانم داده بر باد

    ای خدا ای فلک ای طبیعت

    شام تاریک ما را سحر کن

    نو بهار است گل ببار است

    ابر چشمم ژاله بار است

    این قفس چو دلم تنگ و تار است

    شعله فکن در قفس ای آه آتشین

    دست طبیعت گل عمر مرا مچین

    جانب عاشق نگه ای تازه گل از این

    بیشتر کن بیشتر کن بیشتر کن

    مرغ بیدل شرح هجران

    مختصر کن مختصر کن
    ————————————————————
    گر کسوت الایق رفتی و بستی احرام لبیک کعبه گفتی بتهای خود شکستی/خدایش بیامرزادش

  10. احمد ظاهر یکی از سرایندگانیست که به تشریح شعر میپردازد و اصل این شعر از ایشان نیست با تفعلی بر کتاب ایشان خواهیم فهمید که ایشان را در تشریح باکی نیست گرچه از بهار جز خاکی نیست ایشان اینگونه پرداختند که
    افغانستان جزی از ایران بود وایشان هم علاقه ای بر شعرایی همانند شعرا دارند

  11. سلام دوستان
    این شعر رو با صدای محمد معتمدی در آلبوم سراسر مِه تهیه کنید و گوش کنید
    علاوه بر این شعر شعرهای خیلی جالب دیگه ای هم تو آلبوم هست که آدم رو به فکر فرو می بره
    ارزشش رو داره که اورجینالش رو بخرید.هزار بار گوشش می دید.

    واقعا بعضی شعرا از بهشت نارل میشه

  12. بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید..

    به نظر من البته یکم قلقلک میده

    بهر شادی قدومش همه فریاد کنید

    شاید بهتر بود

    ولی بهار رو خیلی دوست دارم

  13. بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید..

    به نظر من البته یکم قلقلک میده

    بهر شادی قدومش همه فریاد کنید

    شاید بهتر بود

    ولی بهار رو خیلی دوست دارم
    بخاطر
    ای دیو سپید پای در بند. و
    خون در سر من جوش زند از شرف و فخر
    چون یاد کنم رزم کراسوس و سورن را

  14. بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید..

    به نظر من البته یکم قلقلک میده

    بهر شادی قدومش همه فریاد کنید

    شاید بهتر بود

    ولی بهار رو خیلی دوست دارم
    بخاطر
    ای دیو سپید پای در بند. و
    خون در سر من جوش زند از شرف و فخر
    چون یاد کنم رزم کراسوس و سورن را
    و اینجا هم شما یک ب جا گذاشتین

    برده در باغ و یاد منش  آزاد کنید…بیاد منش درسته

    این شاهکار بهار است
    آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت
    چون خلد برین کرد زمین را و زمن را
    آن روز که گودرز، پی دفع عدو کرد
    گلرنگ ز خون پسران دشت پشن را
    وآن روز که پیوست به اروند و به اردن‌
    کورش‌، کر و وخش و ترک و مرو و تجن را
    و آن روز که کمبوجیه پیوست به ایران
    فینیقی و قرطاجنه و مصر و عدن را
    افزود به خوارزم و به بلغار، حبش را
    پیوست به لیبی و به پنجاب‌، ختن را
    زان پس که ز اسکندر و اخلاف لعینش
    یک قرن کشیدیم بلایا و محن را
    ناگه وزش خشم دهاقین خراسان
    از باغ وطن کرد برون زاغ و زغن را
    آن روزکز ارمینیه بگذشت تراژان
    بگرفت تیسفون‌، صد بیت حزن را
    رومی ز سوی مغرب و سگزی ز سوی شرق
    بیدار نمودند فرو خفته فتن را
    در پیش دو دریای خروشان‌، سپه پارت
    سد گشت و دلیرانه نگه داشت وطن را
    پرخاشگران ری و گرگان و خراسان
    کردند ز تن سنگر و از سینه مجن را
    خون در سر من جوش زند از شرف و فخر
    چون یاد کنم رزم کراسوس و سورن را
    آن روز کجا شدکه ز یک ناوک «‌وهرز»‌
    بنهاد نجاشی ز کف اقلیم یمن را
    و آن روز که شاپور به پیش سم شبرنگ
    افکند به زانوی ادب والرین را
    و آن روز کجا رفت که یک حملهٔ بهرام
    افکند ز پا ساوه و آن جیش کشن را
    و آن روزکه شمشیر قزلباش برآشفت
    در دیدهٔ رومی‌ به شب تیره وسن را
    آن روزکه نادر، صف افغانی و هندی
    بشکافت‌، چو شمشیر سحر عقد پرن را
    و آن گه به کف آورد به شمشیر مکافات
    پیشاور و دهلی و لهاوور و دکن را
    و آن ملک ببخشید و بشد سوی بخارا
    وز بیم بلرزاند بدخشان و پکن را
    و امروز چه کردیم که در صورت و معنی
    دادیم زکف تربیت سر و علن را
    نیکو نشود روز بد از تربیت بد
    درمان نتوان کرد به کافور، عنن را
    بالجمله محالست که مشاطهٔ تدبیر
    از چهرهٔ این پیر برد چین و شکن را
    جز آنکه سراپای جوان کردد و جوید
    در وادی اصلاح‌، ره تازه شدن را
    ملک و شعرا

  15. ی سوال داشتم
    لقب شاعرهایی که تو زندان شعر میگفتن در زبان فارسی چی بود؟

  16. امرزو به ناگه دلتنگ این شعر ملک شعرای بهار شدم ؛من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید؛ و به واسطه این شور، به این وبلاگ وصل شدم. شادباش و تبریک بابت این ذوق و زحمت.
    یا حق..

  17. دوستان عزیز. من کودکی خردسال بودم سالهای دهه چهل. پدرم در هنگام کار سخت خبازی این شعر خصوصا دو بیت اول را میخواند. او که سواد نداشت تا بخش اعظم غزل را میخواند. و هنوز هم با وجود کهولت سن آن را میخواند و به ما درس زندگی میدهد. پدرم نمی دانست این شعر از کیست و منهم.امروز آن را در اینترنت جستجو و دریافتم از شاعر پر آوازه ملک الشعرای بهار است. علاوه بر آن سه بیت آخر مرا تحت تاثیر قراداد. ایکاش ابزار کردارمان باشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *