کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

شاعر: حافظ

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی

در ره منزل لیلی که خطرهاست درآن
شرط اول قدم آنست که مجنون باشی

هر دکانی است بازاری دگر

شاعر: مولانا

هر دکانی است بازاری دگر
مثنوی دکان عشق است‌ای پسر

عشق بحری آسمان در وی کفی
چون زلیخایی اسیر یوسفی

دور گردون را ز جذب عشق دان
گر نبودی عشق کی گشتی جهان

جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق را صد ناز و استکبار هست
عشق با صد ناز می‌آید به دست

تو به یک خاری گریزانی ز عشق
خود به جز نامی چه می‌دانی ز عشق

با محمد بود عشق پاک جفت
بهر عشق او خدا لولاک گفت

منتهی در عشق چون او بود فرد
پس هم او را ز انبیا تخصیص کرد

عشق آن شعله ست کو چون برفروخت
هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت

در نیاید عشق در گفت و شنید
عشق دریایی، کرانه ناپدید

هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن

شرح عشق ار من بگویم بر دوام
صد قیامت بگذرد، و آن ناتمام

چیز دیگر ماند اما گفتنش

شاعر: مولانا

چیز دیگر ماند اما گفتنش
با تو روح القدس گوید بی منش

دم مزن تا بشنوی از دم ز نان
آنچ نامد در زبان و در بیان

دم مزن تا بشنوی زان آفتاب
آنچ نامد درکتاب و در خطاب

دم مزن تا دم زند بهر تو روح
آشنا بگذار در کشتی نوح

نیستی باید که آن از حق بود

شاعر: مولانا

نیستی باید که آن از حق بود
تا که بینی اندر آن حسن احد

هیچکس را تا نگردد او فنا
نیست ره در بارگاه کبریا

هست معراج فلک این نیستی
عاشقان را مذهب و دین نیستی