دلِ آزردۀ ما را به نسیمی بنواز

شاعر: حافظ

دلِ آزردۀ ما را به نسیمی بنواز
یعنی آن جانِ ز تن رفته به تن، بازرِسان

ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یارِ مه‌رویِ مرا نیز به من بازرِسان

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
بشنو ای پیک! خبرگیر و سخن بازرِسان

لحظه ای برویم تا به خرابات

لحظه ای برویم تا به خرابات
آن بیچارگان را ببینیم
آن روسپیان را خدا آفریده است
اگر بدند یا نیکند، در ایشان بنگریم
در کلیسا هم برویم
ایشان را بنگریم
طاقت کار من کسی ندارد
آنچه من کنم مقلد را نشاید که بدان اقتدا کند
راست گفته اند که این قوم اقتدا را نشایند

فتنۀ چشمِ تو چندان رهِ بیداد گرفت

فتنۀ چشمِ تو چندان رهِ بیداد گرفت
که شکیبِ دلِ من، دامنِ فریاد گرفت

منم و شمعِ دلِ سوخته، یارب مددی
که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت

سایه! ماکشتۀ عشقیم، که این شیرین کار
مصلحت را، مدد از تیشه ی فرهاد گرفت

با من که به چشمِ تو گرفتارم و محتاج

با من که به چشمِ تو گرفتارم و محتاج
حرفی بزن ای قلبِ مرا برده به تاراج

ای موی پریشانِ تو دریایِ خروشان
بگذار مرا غرق کند این شبِ مواج

چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواست

شاعر: عطار

چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواست
چون بمردم ز اشتیاقت، مُرده را ماتم رواست

من کیَم، یک شبنم از دریایِ بی‌پایانِ تو
گر رسد بویی از آن دریا به یک شبنم رواست

چون نیایی در میانِ حلقه با من چون نگین
حلقه‌ای بر در زن و گر در نیایی هم رواست