کجا آن بزرگان با تاج و تخت

شاعر: فردوسی‎

کجا آن بزرگان با تاج و تخت
کجا آن سواران پیروزبخت

کجا آن خردمندِ گندآوران
کجا آن سرافراز و جنگی‌سران

کجا آن گزیده نیاکان ما
کجا آن دلیران و پاکان ما

کجا آن شبستان و رامشگران
کجا آن بر و بارگاه سران

کجا افسر و کاویانی درفش
کجا آن همه تیغهای بنفش

کجا آن دلیران جنگ‌آوران
کجا آن رد و موبد و مهتران

کجا آن همه بزم وساز شکار
کجا آن خرامیدن کارزار

کجا آن غلامان زرین کمر
کجا آن همه رای وآیین و فر

کجا آن همه لشکر و بوم و بر
کجا آن سرافرازی و تخت زر

کجا آن همه رازوان بخردی
کجا آن همه فرهِ ایزدی

کجا آن همه بخشش روز بزم
کجا آن همه کوشش روز رزم

کجا آن سخنها به شیرین‌زبان
کجا آن دل و رای و روشن‌روان

دلِ آزردۀ ما را به نسیمی بنواز

شاعر: حافظ

دلِ آزردۀ ما را به نسیمی بنواز
یعنی آن جانِ ز تن رفته به تن، بازرِسان

ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یارِ مه‌رویِ مرا نیز به من بازرِسان

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
بشنو ای پیک! خبرگیر و سخن بازرِسان

لحظه ای برویم تا به خرابات

لحظه ای برویم تا به خرابات
آن بیچارگان را ببینیم
آن روسپیان را خدا آفریده است
اگر بدند یا نیکند، در ایشان بنگریم
در کلیسا هم برویم
ایشان را بنگریم
طاقت کار من کسی ندارد
آنچه من کنم مقلد را نشاید که بدان اقتدا کند
راست گفته اند که این قوم اقتدا را نشایند

فتنۀ چشمِ تو چندان رهِ بیداد گرفت

فتنۀ چشمِ تو چندان رهِ بیداد گرفت
که شکیبِ دلِ من، دامنِ فریاد گرفت

منم و شمعِ دلِ سوخته، یارب مددی
که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت

سایه! ماکشتۀ عشقیم، که این شیرین کار
مصلحت را، مدد از تیشه ی فرهاد گرفت

با من که به چشمِ تو گرفتارم و محتاج

با من که به چشمِ تو گرفتارم و محتاج
حرفی بزن ای قلبِ مرا برده به تاراج

ای موی پریشانِ تو دریایِ خروشان
بگذار مرا غرق کند این شبِ مواج