باران که شدی

شاعر: نامعلوم

باران که شدى مپرس ، این خانه ى کیست..
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست..

باران که شدى، پیاله ها را نشمار…
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست…

باران ! تو که از پیش خدا مى آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست…

بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست

با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه یکیست

این بى خردان،خویش ، خدا مى دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست

از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست

گر درک کنى خودت خدا را بینى
درکش نکنى , کعبه و بتخانه یکیست..

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

شاعر: نامعلوم

بعد از این عشق به هر عشق جهان می خندم
هر که آرد سخن از عشق به آن می خندم

روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد
بعد از این سوز به هر سوزه جهان می خندم

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته به آن می خندم

خم ابروی تو محراب رکوع است و سجودم

شاعر: نامعلوم

خم ابروی تو محراب رکوع است و سجودم
بی خیال تو نباشد نه قیامم نه قعودم

جلوهء حسن دیدم طمع از خویش بریدم
تا که شد محو در انوار وجود تو وجودم

می کند تازه به تازه سپه حسن شهیدم
چشم و ابرو و لب و خال و خط تست شهودم

شیر مهرت به ازل داده مرا دایهء لطفت
نرود تا به ابد مهر تو بیرون زوجودم

آنچه را علم گمان داشتم از سینه ستردم
عقدهء جهل به لاحول ولا قوة گشودم

هیچ بودم به خودم بود چو پندار وجودی
همه کشتم چو شدم بیخبر از بود و نبودم

توبه کردم ز خود ونامهء اعمال بریدم
نیک اگر کشتم و گر بد همه را نیک درودم

عاشق و رندم و میخواره به گلبانگ علا لا
زاهد ار نیست چنین بنده چنینم که نبودم

سربه سر خواب پریشان بود این عالم فانی
بهر جمعیت دل نالهء بیهوده سرودم

فیض را نعمت بسیار چو دادی مددی کن
تا کند شکر عطایای تو بر رغم حسودم

گفتمش نقـاش را نقشـی بکش از زنــدگی

شاعر: نامعلوم

گفتمش نقـاش را نقشـی بکش از زنــدگی
با قلــم نقش حبـابـی بر لب دریــا کشیـد

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا
تک درختـی در بیابــان یکه و تنهـا کشیـد

گفتمش نامردمـان این زمـان را نقش کن
عکس یک خنجر زپشت سر پی مولا کشیـد

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم
راه عشـق و عاشقی و مستی و نجـوا کشیـد

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش
عکس حیـدر در کنار حضرت زهـرا کشیـد

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیـابـــان بلا تصویــری از سقــا کشیـد

گفتمش از غربت و مظلومی و محنت بکش
فکـر کرد و چار قبــر خاکی از طـه کشیـد

گفتمش سختی و درد و آه گشتـه حاصلم
گریـه کرد آهی کشید و زینب کبری کشیـد

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیـق
عکس مهدی را کشید و به چه بس زیبا کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین
گفت این یک را ببایـد خالــق یکتـا کشیـد

دور شو از پنج خصلت ای پسر

شاعر: نامعلوم

دور شو از پنج خصلت ای پسر
تا نریزد آبرویت در نظر

اولاً کم گوی با مردم دروغ
زان که گردی از دروغت بی فروغ

هر که استیزه کند با مهتران
آبروی خود بریزد بی گمان

پیش مردم هر که را نبود اَدب
گر بریزد آبرو نبود عجب

از سبکساران مباش ای نیک خوی
کز سبکساری بریزد آبروی

از خلاف و از خیانت باش دور
تا بود پیوسته در رویِ تو نور