باران که شدی

شاعر: نامعلوم

باران که شدى مپرس ، این خانه ى کیست..
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست..

باران که شدى، پیاله ها را نشمار…
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست…

باران ! تو که از پیش خدا مى آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست…

بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست

با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه یکیست

این بى خردان،خویش ، خدا مى دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست

از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست

گر درک کنى خودت خدا را بینى
درکش نکنى , کعبه و بتخانه یکیست..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *