شهیدان که‌اند این‌ همه خونین‌ کفنان؟

شاعر: حافظ

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان

کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم
که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

شاعر: حافظ

ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را

هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

دلِ آزردۀ ما را به نسیمی بنواز

شاعر: حافظ

دلِ آزردۀ ما را به نسیمی بنواز
یعنی آن جانِ ز تن رفته به تن، بازرِسان

ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یارِ مه‌رویِ مرا نیز به من بازرِسان

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
بشنو ای پیک! خبرگیر و سخن بازرِسان

گفتم که بر خیالت، راهِ نظر ببندم

شاعر: حافظ

گفتم که بر خیالت، راهِ نظر ببندم
گفتا که شب‌رو است او، از راهِ دیگر آید

گفتم خوشا هوایی، کز بادِ صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی، کز کویِ دلبر آید

گفتم دلِ رحیمت، کِی عزمِ صلح دارد؟
گفتا مگوی با کس، تا وقتِ آن درآید