زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شاعر: مولانا

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

شهیدان که‌اند این‌ همه خونین‌ کفنان؟

شاعر: حافظ

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان

کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم
که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

شاعر: حافظ

ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را

هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

کجا آن بزرگان با تاج و تخت

شاعر: فردوسی‎

کجا آن بزرگان با تاج و تخت
کجا آن سواران پیروزبخت

کجا آن خردمندِ گندآوران
کجا آن سرافراز و جنگی‌سران

کجا آن گزیده نیاکان ما
کجا آن دلیران و پاکان ما

کجا آن شبستان و رامشگران
کجا آن بر و بارگاه سران

کجا افسر و کاویانی درفش
کجا آن همه تیغهای بنفش

کجا آن دلیران جنگ‌آوران
کجا آن رد و موبد و مهتران

کجا آن همه بزم وساز شکار
کجا آن خرامیدن کارزار

کجا آن غلامان زرین کمر
کجا آن همه رای وآیین و فر

کجا آن همه لشکر و بوم و بر
کجا آن سرافرازی و تخت زر

کجا آن همه رازوان بخردی
کجا آن همه فرهِ ایزدی

کجا آن همه بخشش روز بزم
کجا آن همه کوشش روز رزم

کجا آن سخنها به شیرین‌زبان
کجا آن دل و رای و روشن‌روان

دلِ آزردۀ ما را به نسیمی بنواز

شاعر: حافظ

دلِ آزردۀ ما را به نسیمی بنواز
یعنی آن جانِ ز تن رفته به تن، بازرِسان

ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یارِ مه‌رویِ مرا نیز به من بازرِسان

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
بشنو ای پیک! خبرگیر و سخن بازرِسان