لحظه ای برویم تا به خرابات

لحظه ای برویم تا به خرابات
آن بیچارگان را ببینیم
آن روسپیان را خدا آفریده است
اگر بدند یا نیکند، در ایشان بنگریم
در کلیسا هم برویم
ایشان را بنگریم
طاقت کار من کسی ندارد
آنچه من کنم مقلد را نشاید که بدان اقتدا کند
راست گفته اند که این قوم اقتدا را نشایند

فتنۀ چشمِ تو چندان رهِ بیداد گرفت

فتنۀ چشمِ تو چندان رهِ بیداد گرفت
که شکیبِ دلِ من، دامنِ فریاد گرفت

منم و شمعِ دلِ سوخته، یارب مددی
که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت

سایه! ماکشتۀ عشقیم، که این شیرین کار
مصلحت را، مدد از تیشه ی فرهاد گرفت

با من که به چشمِ تو گرفتارم و محتاج

با من که به چشمِ تو گرفتارم و محتاج
حرفی بزن ای قلبِ مرا برده به تاراج

ای موی پریشانِ تو دریایِ خروشان
بگذار مرا غرق کند این شبِ مواج

چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواست

شاعر: عطار

چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواست
چون بمردم ز اشتیاقت، مُرده را ماتم رواست

من کیَم، یک شبنم از دریایِ بی‌پایانِ تو
گر رسد بویی از آن دریا به یک شبنم رواست

چون نیایی در میانِ حلقه با من چون نگین
حلقه‌ای بر در زن و گر در نیایی هم رواست

گفتم که بر خیالت، راهِ نظر ببندم

شاعر: حافظ

گفتم که بر خیالت، راهِ نظر ببندم
گفتا که شب‌رو است او، از راهِ دیگر آید

گفتم خوشا هوایی، کز بادِ صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی، کز کویِ دلبر آید

گفتم دلِ رحیمت، کِی عزمِ صلح دارد؟
گفتا مگوی با کس، تا وقتِ آن درآید

ذره ای دردم ده ای درمانِ من

شاعر: عطار

ذره ای دردم ده ای درمانِ من
زانک بی دردت بمیرد جانِ من

چون برآید جان ندارم جز تو کس
هم رهِ جانم تو باش آخر نفس

چون ز من خالی بمانَد جایِ من
گر تو همراهم نباشی، وایِ من

ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می کنم

شاعر: مولانا

ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می کنم
تو کعبه‌ای هر جا روم، قصدِ مقامت می کنم

هر جا که هستی حاضری، از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می شود، چون یادِ نامت می کنم

ای آفتاب! از دور تو، بر ما فرستی نور تو
ای جانِ هر مهجور، تو! جان را غلامت می کنم