سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی
در کام نهنگان رو گر می طلبی کامی
دلِ آزردۀ ما را به نسیمی بنواز
دلِ آزردۀ ما را به نسیمی بنواز
یعنی آن جانِ ز تن رفته به تن، بازرِسان
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یارِ مهرویِ مرا نیز به من بازرِسان
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
بشنو ای پیک! خبرگیر و سخن بازرِسان
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز
فتاد در سر حافظ هوای میخانه
گر می برندت واصلی
گر می برندت واصلی
گر می روی بی حاصلی
چشمهای ِ تو
چشمهای ِ تو
سرمه را قشنگ میکند
لحظه ای برویم تا به خرابات
لحظه ای برویم تا به خرابات
آن بیچارگان را ببینیم
آن روسپیان را خدا آفریده است
اگر بدند یا نیکند، در ایشان بنگریم
در کلیسا هم برویم
ایشان را بنگریم
طاقت کار من کسی ندارد
آنچه من کنم مقلد را نشاید که بدان اقتدا کند
راست گفته اند که این قوم اقتدا را نشایند
بعد از وفات تربت ما در زمین مجو
بعد از وفات تربت ما در زمین مجو
در سینه های مردم عارف مزار ماست
فتنۀ چشمِ تو چندان رهِ بیداد گرفت
فتنۀ چشمِ تو چندان رهِ بیداد گرفت
که شکیبِ دلِ من، دامنِ فریاد گرفت
منم و شمعِ دلِ سوخته، یارب مددی
که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
سایه! ماکشتۀ عشقیم، که این شیرین کار
مصلحت را، مدد از تیشه ی فرهاد گرفت
با من که به چشمِ تو گرفتارم و محتاج
با من که به چشمِ تو گرفتارم و محتاج
حرفی بزن ای قلبِ مرا برده به تاراج
ای موی پریشانِ تو دریایِ خروشان
بگذار مرا غرق کند این شبِ مواج
ای گل گمان مبر به شب جشن میروی
ای گل گمان مبر به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند