چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواست

شاعر: عطار

چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواست
چون بمردم ز اشتیاقت، مُرده را ماتم رواست

من کیَم، یک شبنم از دریایِ بی‌پایانِ تو
گر رسد بویی از آن دریا به یک شبنم رواست

چون نیایی در میانِ حلقه با من چون نگین
حلقه‌ای بر در زن و گر در نیایی هم رواست

گفتم که بر خیالت، راهِ نظر ببندم

شاعر: حافظ

گفتم که بر خیالت، راهِ نظر ببندم
گفتا که شب‌رو است او، از راهِ دیگر آید

گفتم خوشا هوایی، کز بادِ صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی، کز کویِ دلبر آید

گفتم دلِ رحیمت، کِی عزمِ صلح دارد؟
گفتا مگوی با کس، تا وقتِ آن درآید

ذره ای دردم ده ای درمانِ من

شاعر: عطار

ذره ای دردم ده ای درمانِ من
زانک بی دردت بمیرد جانِ من

چون برآید جان ندارم جز تو کس
هم رهِ جانم تو باش آخر نفس

چون ز من خالی بمانَد جایِ من
گر تو همراهم نباشی، وایِ من

ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می کنم

شاعر: مولانا

ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می کنم
تو کعبه‌ای هر جا روم، قصدِ مقامت می کنم

هر جا که هستی حاضری، از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می شود، چون یادِ نامت می کنم

ای آفتاب! از دور تو، بر ما فرستی نور تو
ای جانِ هر مهجور، تو! جان را غلامت می کنم

آن‌ها که خوانده‌ام همه از یاد من برفت

شاعر: سعدی

گر تیغ برکشند عزیزان به خون من
من همچنان تأمل دیدار می‌کنم

هیچم نماند در همه عالم به اتفاق
الا سری که در قدم یار می‌کنم

آن‌ها که خوانده‌ام همه از یاد من برفت
الا حدیث دوست که تکرار می‌کنم

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان

شاعر: مولانا

گفت آری لیک کو دور یزید
کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید

چشم کوران آن خسارت را بدید
گوش کران آن حکایت را شنید

خفته بودستید تا اکنون شما
که کنون جامه دریدیت از عزا

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانک بد مرگیست این خواب گران

روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چه درانیم و چون خاییم دست

چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند
وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند

روز ملکست و گش و شاهنشهی
گر تو یک ذره ازیشان آگهی

ور نه‌ای آگه برو بر خود گری
زانک در انکار نقل و محشری

بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن

ور همی‌بیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر

در رخت کو از می دین فرخی
گر بدیدی بحر کو کف سخی

آنک جو دید آب را نکند دریغ
خاصه آن کو دید آن دریا و میغ

یکى زبان و دو گوش است اهل معنى را

به هوش باش که حرف نگفتنى نجهد
نه هر سخن که به‌ خاطر رسد توان گفتن
یکى زبان و دو گوش است اهل معنى را
اشارتى به یکى گفتن و دو بشنفتن
سخن چو سود ندارد نگفتنش اولى است
که بهترست ز بیدارى عبث خفتن
دچار چون شودت هرزه گو تغافل کن
علاج بیهده گو نیست غیر نشنفتن
به هرزه صرف مکن عمر بی بدل ای فیض
ببین چه حاصل تست از صباح تا خفتن