تو را هر کس به سوی خویش خواند
تو را من جز به سوی تو نخوانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند
شاعر: مولانا
تو را هر کس به سوی خویش خواند
تو را من جز به سوی تو نخوانم
از دست رفته بود وجود ضعیف من
صبحم به بوی وصل تو جان بازداد باد
حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد
جان ها فدای مردم نیکو نهاد باد
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف
هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد
بس دعاها کان زیان است و هلاک
از کرم می نشنود یزدان پاک
شکرحق را کان دعا مردود شد
من زیان پنداشتم آن سود شد
چون غمت را نتوان یافت، مگر در دل شاد
ما به امید غمت، خاطر شادی طلبیم
ای برادر، غم عشق آتش نمرود انگار
بر من این شعله چنان است که بر ابراهیم