هر دکانی است بازاری دگر
مثنوی دکان عشق استای پسر
عشق بحری آسمان در وی کفی
چون زلیخایی اسیر یوسفی
دور گردون را ز جذب عشق دان
گر نبودی عشق کی گشتی جهان
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق را صد ناز و استکبار هست
عشق با صد ناز میآید به دست
تو به یک خاری گریزانی ز عشق
خود به جز نامی چه میدانی ز عشق
با محمد بود عشق پاک جفت
بهر عشق او خدا لولاک گفت
منتهی در عشق چون او بود فرد
پس هم او را ز انبیا تخصیص کرد
عشق آن شعله ست کو چون برفروخت
هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت
در نیاید عشق در گفت و شنید
عشق دریایی، کرانه ناپدید
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن
شرح عشق ار من بگویم بر دوام
صد قیامت بگذرد، و آن ناتمام