home e-mail me! rss feed

به تماشا سوگند

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت

و به آنان گفتم :
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه

زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم که بهم می گفتند
سحر میداند،سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم

شاید عاشق گفت,

فوریه 18, 2011 @ 3:34 ق.ظ

سلام
دستتون ندرده کسی هم که از شعر سرش نشه غیر ممکنه تحت تاثیر این شعر قرار نگیره
واقعا قشنگ بود
یا حق

Asef گفت,

جولای 16, 2013 @ 6:54 ق.ظ

this site is one fo the best site in the world about the persians poems and thank you so much
I wish this site will be the best site
god helps you

Asef گفت,

جولای 16, 2013 @ 7:04 ق.ظ

also i am a poet and h have beautifull poems you can use them

Asef گفت,

جولای 16, 2013 @ 7:05 ق.ظ

also i am a poet and have beautifull poems you can use them

RSS برای نظرات این نوشته

میخواهید نظر یا پاسخی به نوشته بدهید ؟