عیب رندان مکن‌ای زاهد پاکیزه سرشت

شاعر: حافظ

عیب رندان مکن‌ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی‌ آن دروَد عاقبت کار که کشت

همه کَس طالب یارند چه هشیار چه مست
همه جا خانه عشقست چه مسجد چه کُنِشت

سرِ تسلیم من و خشت درِ میکده ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خِشت

نا‌ امیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی‌ که که خوبست و که زشت؟

نه من از پرده تقوا بدر افتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر بکف آری جامی
یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت

دور شو از پنج خصلت ای پسر

شاعر: نامعلوم

دور شو از پنج خصلت ای پسر
تا نریزد آبرویت در نظر

اولاً کم گوی با مردم دروغ
زان که گردی از دروغت بی فروغ

هر که استیزه کند با مهتران
آبروی خود بریزد بی گمان

پیش مردم هر که را نبود اَدب
گر بریزد آبرو نبود عجب

از سبکساران مباش ای نیک خوی
کز سبکساری بریزد آبروی

از خلاف و از خیانت باش دور
تا بود پیوسته در رویِ تو نور

چار چیز است از عطاهایِ کریم

شاعر: نامعلوم

چار چیز است از عطاهایِ کریم
با تو گویم یادگیرش ای سلیم

فرض حق اول به جای آوردن است
والدین از خویش راضی کردن است

حکم دیگر چیست با شیطان جهاد
چارُمش نیکی به خلقِ نامراد

ای در درون جانم و جان از تو بی خبر

شاعر: عطار

ای در درون جانم و جان از تو بی خبر
وز تو جهان پُر است و جهان از تو بی خبر

ای عقل پیر و بخت جوان کرده راه تو
پیر از تو بی نشان و جوان از تو بی خبر

چون پی بَرَد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی، دل و جان از تو بی خبر

نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب
نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر

از تو خبر به نام و نشانست خلق را
وآنگه همه به نام و نشان از تو بی خبر

جویندگان گوهر دریای کُنهِ تو
در وادی یقین و گمان از تو بی خبر

شرح و بیان تو چه کنم؟ زان که تا ابد
شرح از تو عاجزست و بیان از تو بی خبر

«عطار» اگر چه نعره ی عشق تو می زند
هستند جمله نعره زنان از تو بی خبر

تا توی با ‌‌خویشی، عدد بینی‌ همه

شاعر: خوارزمی

تا توی با ‌‌خویشی، عدد بینی‌ همه
چون شوی فانی، احد بینی‌ همه

تا تو باشی‌ نیک و بد آنجا بود
چون توی گم گشتی همه زیبا بود