ساقی سرمست ما دیوانه نیست

ساقی سرمست ما دیوانه نیست
سرگذشت انبیا افسانه نیست

انچه در دستور کار انبیاست
جنگ با مکر و فریب اغنیاست

چیست در انجیل و تورات و زبور
آیه های نور و تسلیم و حضور

جمله ادیان ز یک دین بیش نیست
جز الوهیت رهی در پیش نیست

خانقاه و مسجد و دیر و کنشت
هرکه را دیدم به دل بت می سرشت

لیک در بتخانه دیدم بی عدد
هر صنم سرگرم ذکر یا صمد

یا صمد یعنی که ما را بشکنید
پیکر ما را در آتش افکنید

گر سبک گردیم در اتش چو دود
می توان تا مبدا خود پرگشود

نا آشنا…

حلقه ها بر در زدم در وا نشد
حلقه بردرکوفتم بار دگر
ـ آشنا با چشم من بام و در آن خانه بود ـ
بانگ پایی آمدو گفتم که بانگ پای اوست
این نشان آشنای نقش ناپیدای اوست
در چو چشم دختری کز خواب برخیزد به ناز
باز شد آهسته و از آن میان
دختری در من به چشم آشنایان خیره شد
خواندم اما در نگاهش قصه بیگانگی

گفتمش: آن آشنای من کجاست

اندکی در چهره من خیره ماند
ـ آشنای دور را گویی که می آرد به یاد ـ
گفت:آری همزبان خویشتن را می شناسم
بر لبش نام تو هردم می گذشت
جز بی یادت از لبش هرگز سرودی بر نخواست

گفتمش: اکنون کجاست؟

گفت از اینجا رخت سوی خانه ای دیگر کشید
در حجاب سال و ماه از پیش چشمم پر کشید

بار دیگر گام هایم بوسه زد برخاک راه
عقربک های زمان همگام من ره می سپرد
سال ها از پیش چشمم می گذشت

خانه ای دیگر نگاهم را به سوی خود کشید
آشنا با چشم من بام و درآن خانه بود
حلقه بر در کوفتم بار دگر
بانگ پایی آمد و گفتم که بانگ پای اوست
در چو چشم دختری با ناز از هم باز شد
دختری پیدا شد و گفتار ما آغاز شد

گفتمش: آن آشنای من کجاست؟

اندکی در چشم من خیره ماند
ـ آشنای دوررا گویی که می  آرد به یاد ـ
گفت:او را می شناسم
بر لبش نام تو هر دم می نشست
جز به یادت از لبش هرگز سرودی بر نخواست

گفتمش: اکنون کجاست؟

گفت:از اینجا رخت سوی خانه ای دیگر کشید
درحجاب سال و ماه از پیش چشمم پر کشید

بار دیگر گام هایم نقش نو بر خاک زد
عقربک های زمان همگام من ره می سپرد
سالها در پیش چشمم خفته بود
خانه ها از پیش چشمم می گذست
ـ آشنا با چشم من بام و در هر خانه ای ـ
بانگ پایی درسرای آخرین آمد به گوش
درچوچشم دختری آهسته از هم باز شد
باز آن گفتارها آغازشد
باز آن گفتارها پایان گرفت

گفتمش: آن آشنای من کجاست؟

پاسخی تلخ لبانش رازیکدیگر گشود
گفت: اودیریست دراین خانه تنها مرد, مرد…

یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا

یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا
از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا

تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟
شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا

خانه‌آرایی نمی‌آید ز من همچون حباب
موج بی‌پروای دریای حقیقت کن مرا

استخوانم سرمه شد از کوچه گردیهای حرص
خانه دار گوشه‌ی چشم قناعت کن مرا

چند باشد شمع من بازیچه‌ی دست فنا؟
زنده‌ی جاوید از دست حمایت کن مرا

خشک بر جا مانده‌ام چون گوهر از افسردگی
آتشین رفتار چون اشک ندامت کن مرا

گرچه در صحبت همان در گوشه‌ی تنهاییم
از فراموشان امن آباد عزلت کن مرا

از خیالت در دل شبها اگر غافل شوم
تا قیامت سنگسار از خواب غفلت کن مرا

در خرابیهاست، چون چشم بتان، تعمیر من
مرحمت فرما، ز ویرانی عمارت کن مرا

از فضولیهای خود صائب خجالت می‌کشم
من که باشم تا کنم تلقین که رحمت کن مرا؟

جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا

جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا
ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا

دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبه‌ای
ورنه پای ما کجا وین راه بی‌پایان کجا

ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب
تا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا

جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق
این تن لاغر کجا بار غم هجران کجا

در لب یار است آب زندگی در حیرتم
خضر می‌رفت از پی سرچشمه‌ی حیوان کجا

چون جرس با ناله عمری شد که ره طی می‌کند
تا رسد هاتف به گرد محمل جانان کجا

زهره منظومه زهرا حسین

زهره منظومه زهرا حسین
کشته ی افتاده به صحرا حسین

دست صبا زلف تورا شانه کرد
بر سر نی خنده مستانه کرد

کیست لب خشک ترک خورده ات
چشمه ای از زخم نمک خورده ات

روشنی خلوت شبهای من
بوسه بزن بر تب لبهای من

تازغم غربت تو تب کنم
یاد پریشانی زینب کنم

آه از آن لحظه که بر سینه ات
بوسه نشاندند لب تیرها

آه از آن لحظه که بر پیکرت
زخم کشیدند به شمشیرها

آه از آن لحظه که اصغر شکفت
در هدف چشم کمانگیرها

آه از آن لحظه که سجاد شد
هم نفس ناله زنجیرها

قم به حج رفته به حج رفته اند
بی تو در این وادیه کج رفته اند

کعبه تویی کعبه بجز سنگ نیست
آینه ای مثل تو بیرنگ نیست

آینه رهگزر صوفیان
سنگ نصیب گذر کوفیان

کوفه دم از مهر و وفا میزدند
شام تورا سنگ جفا میزدند

کوفه اگر آینه ات را شکست
شام از این واعقه طرفی نبست

کوفه اگر تیغ وتبرزین شود
شام اگر یکسره آذین شود

مرگ اگر اسب مرا زین کند
خون مرا تیغ تو تضمین کند

آتش پردیس نبرد مرا
تیغ اجل نیز نبرد مرا

بی سر و سامان توام یا حسین
دست به دامان توام یا حسین

جان علی سلسله بندم نکن
گردم از خاک بلندم نکن

عاقبت این عشق هلاکم کند
در گذر کوی تو خاکم کند

تربت تو بوی خدا میدهد
بوی حضور شهدا میدهد

ساقی لب تشنه لبی باز کن
سفره نان و رطبی باز کن

شمعه از درد دلت باز گو
نکته ای از نقطه آغاز گو

قوم به حج رفته چو باز آمدند
بر سر نعشت به نماز آمدند

قوم به حج رفته تورا کشته اند
پنجه به خوناب تو آوشته اند

سامریان شعبده بازی کنند
نفی رسولان حجازی کنند

مشعر حق عظم منا کرده ای
کعبه شش گوشه بنا کرده ای

تیر تنت را به مصاف آمد است
تیر سرت را به طواف آمد است

کیست شفا بخش دل ریش ما
مرحم زخم و غم و تشویش ما

کیست بجز یاد دل روی تو
سجده به محراب دو ابروی تو

بر سر نی زلف رها کرده ای
با جگر شیعه چه ها کرده ای

باز که هنگامه بر انگیختی
بر جگر شیعه نمک ریختی

کو کفنی تا که بپوشم تنت
تا گیرم دامنه دامنت

حج تو هر چند که تخیر داشت
لاکن هفتاد و دو تکبیر داشت

آری هفتاد و دو لبیک گو
عظم وضو کرده به خون گلو

اینان هفتاد دو قربانییند
که از اسر باده تو فانییند

ما به غم خو کرده‌ایم ای دوست ما را غم فرست

شاعر: خاقانی

ما به غم خو کرده‌ایم ای دوست ما را غم فرست
تحفه‌ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست

جامه هامان چاک ساز و خانه‌هامان پاک سوز
خلعه‌هامان درد بخش و تحفه‌هامان غم فرست

چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر
گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست

خستگی سینه‌ی ما را خیالت مرهم است
ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست

یوسف گم گشته‌ی ما زیر بند زلف توست
گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست

زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود
آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست

رخت خاقانی در این عالم نمی‌گنجد ز غم
غمزه‌ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست