اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید

شاعر: حافظ

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید

دارم امید بر این اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم بازآید

آن که تاج سر من خاک کف پایش بود
از خدا می‌طلبم تا به سرم بازآید

خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز
شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید

گر نثار قدم یار گرامی نکنم
گوهر جان به چه کار دگرم بازآید

کوس نودولتی از بام سعادت بزنم
گر ببینم که مه نوسفرم بازآید

مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح
ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید

آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ
همتی تا به سلامت ز درم بازآید

منز لگه آن یار اگر خانه من بود

منز لگه آن یار اگر خانه من بود
فردوس برین گوشه کاشانه من بود

شاهان جهان را نشدی هیچ میسر
آن گنج مرادی که به ویرانه من بود

هر گوشه چشمی که نمود آن شه خوبان
تیری به دل خسته دیوانه من بود

گر سوخت مرا جلوه دیدار عجب نیست
کان شمع مراد دل دیوانه من بود

هر ناحیه شد جلوه گر از حسن نگاری
از پرتو آن دلبر جانانه من بود

گر هوش مرا برد لبش روح و روان داد
کان آب حیات و می و میخانه من بود

برد آن خم ابرو, زکنشتم سوی محراب
در بی خبری دید که بتخانه من بود

لطف ازلی گفت که ای <فانی> محروم
آزادیت از پند حکیمانه من بود