منز لگه آن یار اگر خانه من بود

منز لگه آن یار اگر خانه من بود
فردوس برین گوشه کاشانه من بود

شاهان جهان را نشدی هیچ میسر
آن گنج مرادی که به ویرانه من بود

هر گوشه چشمی که نمود آن شه خوبان
تیری به دل خسته دیوانه من بود

گر سوخت مرا جلوه دیدار عجب نیست
کان شمع مراد دل دیوانه من بود

هر ناحیه شد جلوه گر از حسن نگاری
از پرتو آن دلبر جانانه من بود

گر هوش مرا برد لبش روح و روان داد
کان آب حیات و می و میخانه من بود

برد آن خم ابرو, زکنشتم سوی محراب
در بی خبری دید که بتخانه من بود

لطف ازلی گفت که ای <فانی> محروم
آزادیت از پند حکیمانه من بود

۲ دیدگاه در “منز لگه آن یار اگر خانه من بود”

  1. سلام
    دلم گرفته شعر بالا رو خوندم گفتم این شعر رو هم برای شما بذارم..

    چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم

    چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

    چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

    به خود باز آمدم نقش تو در خود جست و جو کردم

    خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یکروتر

    من اینها هر دو با آیینه ی دل روبرو کردم

    فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را

    ز حال گریه ی پنهان حکایت با سبو کردم

    فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو

    سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

    صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را

    ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم

    ملول از ناله بلبل مباش ای باغبان رفتم

    حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

    تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی

    من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

    حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری

    در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم

    از این پس شهریارا ما و از مردم رمیدن ها

    که من پیوند خاطر با غزالی مشکمو کردم

    پی نوشت: دل من گرفته از این جا هوس سفر نداری؟………..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *