بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

من‌ واژگون‌ من‌ واژگون‌ من‌ واژگون‌ رقصیده‌ام‌

من‌ واژگون‌ من‌ واژگون‌ من‌ واژگون‌ رقصیده‌ام‌
من‌ بی‌سر و بی‌دست‌ و پا در خواب‌ خون‌ رقصیده‌ام‌

منظومه‌ای‌ از آتشم، آتشفشانی‌ سرکِشم‌
در کهکشانی‌ بی‌نشان‌ خورشیدگون‌ رقصیده‌ام‌

میلاد بی‌آغاز من‌ هرگز نمی‌داند کسی‌
من‌ پیر تاریخم‌ که‌ بر بام‌ قرون‌ رقصیده‌ام‌

فردای‌ ناپیدای‌ من‌ پیداست‌ در سیمای‌ من‌
این‌‌سان‌ که‌ با فرداییان‌ در خود کنون‌ رقصیده‌ام‌

ای‌ عاقلان‌ در عاشقی‌ دیوانه‌ می‌باید شدن‌
من‌ با بلوغ‌ عقل‌ در اوج‌ جنون‌ رقصیده‌ام‌

میلاد دانایی‌ منم، پرواز بینایی‌ منم‌
من‌ در عروجی‌ جاودان‌ از حد فزون‌ رقصیده‌ام‌

پیراهن‌ تن‌ پاره‌ کن، عریانی‌ جان‌ را ببین‌
من‌ در جهان‌ دیگری‌ از خود برون‌ رقصیده‌ام‌

با رقص‌ من‌ در آسمان، رقص‌ تمام‌ اختران‌
من‌ بربلندای‌ زمان‌ بنگر که‌ چون‌ رقصیده‌ام

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت