ز تاب آتـش سودای عشـقـش

شاعر: حافظ

ز تاب آتـش سودای عشـقـش
بـه سان دیگ دایم می‌زنم جوش

چو پیراهـن شوم آسوده خاطر
گرش همچون قـبا گیرم در آغوش

اگر پوسیده گردد اسـتـخوانـم
نـگردد مـهرت از جانم فراموش

دل و دینم دل و دینم ببرده‌سـت
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش

دوای تو دوای توسـت حافـظ
لـب نوشش لب نوشش لب نوش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *