هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو
جز قصه آن آینه پاک مگو
از خالق افلاک درونت صفتی است
جز از صفت خالق افلاک مگو
تا شمع تو افروخته پروانه شدم
با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم
در روی تو بیقرار شد مردم چشم
یعنی که پری دیدم و دیوانه شدم
هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو
جز قصه آن آینه پاک مگو
از خالق افلاک درونت صفتی است
جز از صفت خالق افلاک مگو
تا شمع تو افروخته پروانه شدم
با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم
در روی تو بیقرار شد مردم چشم
یعنی که پری دیدم و دیوانه شدم
از دیدن سایت وخدمات بنیاانگزارانش مشعوف و سپاسگزارم
چنان زیباست و مولانای مولیان آن گونه مولوی وار عصاره سخن را چکانده و از ضمیر با عظمتش در روح سخن فشانده و در صحنی اهورایی تداعی بهشت آمیز او در کلمات آمیخته که من از توصیف آن کودکانه قاصرم