گمشده

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاشق گشته ام
گوئیا «او» مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که، وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم

همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش

ره نمی جویم بسوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی او را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام

می روم … اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا … ؟ منزل کجا … ؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست

«او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت

آه … آری… این منم … اما چه سود
«او» که در من بود، دیگر، نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
«او» که در من بود، آخر کیست، کیست؟

3 دیدگاه در “گمشده”

  1. یادش بخیر حدود ۱۵ سال پیش این قسمت از شعر که میگه
    هر دم از آیینه میپرسم ملول چیستم دیگر به چشمت چیستم
    لیک درآیینه میبینم که وای سایه ای هم زانچه بودم نیستم
    رو قاب کرده بودم زده بودم به دیوار اتاقم چند سالی رو دیوار بود تا اینکه دکترم به خاطر افسردگی شدیدی که داشتم بهم گفت کل کتابها و شعرهای فروغو دور کن از خودت منم برداشتمش تا چشمم بهش نخوره
    اما نگفت اینکه تو ذهنم هست و همیشه اینو از خودم میپرسمو چیکار کنم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *