عاشقم بر رنج خویش و درد خویش
بهر خوشنودیّ شاه فردِ خویش
خاک غم را سرمه سازم بهر چشم
تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
اشک، کآن از بهر او بارند خلق
گوهرست و اشک پندارند خلق
من زجانِ جان شکایت میکنم؟
من نیم شاکی، روایت میکنم
دل همیگوید: از او رنجیدهام
وز نفاق سست میخندیده ا م
راستی کن ای تو فخر راستان
ای تو صدر و من درت را آستان
آستان و صدر در معنی کجاست؟
ما و من کو آن طرف کآن یار ماست؟
ای رهیده جانِ تو از ما و من
ای لطیفۀ روح اندر مرد و زن
مرد و زن چون یک شود، آن یک توی
چونکه یکها محو شد آنک توی
تا من و توها همه یک جان شوند
عاقبت مستغرق جانان شوند
باغ سبز عشق، کو بیمنتهاست
جز غم و شادی درو بس میوههاست
عاشقی زین هردو حالت، برتر است
بیبهار و بیخزان، سبز و تر است
من حلالش کردم ار خونم بریخت
من همیگفتم: حلال! او میگریخت
ای جهان کهنه را تو جان نو
از تن بیجان و دل، افغان شنو
شرح گل بگذار از بهر خدا
شرح بلبل گو که شد از گَل جدا
از غم و شادی نباشد جوش ما
با خیال و وهم نبود هوش ما
حالتی دیگر بود کآن نادر است
تو مشو منکر، که حق بس قادر است
تو قیاس از حالت انسان مکن
منزل اندر جور و در احسان مکن
جور و احسان رنج و شادی حادث است
حادثان میرند و حقشان وارث است
تافت نورِ صبح و ما از نورِ تو
در صبوحی با میِ منصور تو
دادۀ تو چون چنین دارد مرا
باده که بود کو طرب آرد مرا
باده در جوشش، گدایِ جوش ما
چرخ در گردش اسیر هوش ما
باده از ما مست شد نی ما ازو
قالب از ما هست شد، نی ما ازو
ما چو زنبوریم و قالبها، چو موم
خانه خانه کرده قالب را، چو موم
بس دراز است این حدیث خواجه گو
تا چه شد احوال آن مرد نکو؟