عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش

شاعر: مولانا

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش

هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدند
عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش

ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی
در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش

یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش

زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر
چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی‌چون خویش

باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

باده گلگونه‌ست بر رخسار بیماران غم
ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش

من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان
هر زمانم عشق جانی می‌دهد ز افسون خویش

دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد
گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش

مه کی باشد با مه ما کز جمال و طالعش
نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش

جان بده از بهر این جام ای پسر

شاعر: مولانا

جان بده از بهر این جام ای پسر
بی جهاد و صبر کی باشد ظفر

صبر کردن بهر این نبود حرج
صبر کن کالصبر مفتاح الفرج

زین کمین بی صبر و حزمی کس نرست
حزم را خود صبر آمد پا و دست

حزم کن از خورد کین زهرین گیاست
حزم کردن زور و نور انبیاست

عاشقم بر رنج خویش و درد خویش

شاعر: مولانا

عاشقم بر رنج خویش و درد خویش
بهر خوشنودیّ شاه فردِ خویش

خاک غم را سرمه سازم بهر چشم
تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم

اشک، کآن از بهر او بارند خلق
گوهرست و اشک پندارند خلق

من زجانِ جان شکایت می‌کنم؟
من نیم شاکی، روایت می‌کنم

دل همی‌گوید: از او رنجیده‌ام
وز نفاق سست می‌خندیده ا م

راستی کن ای تو فخر راستان
ای تو صدر و من درت را آستان

آستان و صدر در معنی کجاست؟
ما و من کو آن طرف کآن یار ماست؟

ای رهیده جانِ تو از ما و من
ای لطیفۀ روح اندر مرد و زن

مرد و زن چون یک شود، آن یک توی
چونکه یک‌ها محو شد آنک توی

تا من و توها همه یک جان شوند
عاقبت مستغرق جانان شوند

باغ سبز عشق، کو بی‌منتهاست
جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست

عاشقی زین هردو حالت، برتر است
بی‌بهار و بی‌خزان، سبز و تر است

من حلالش کردم ار خونم بریخت
من همی‌گفتم: حلال! او می‌گریخت

ای جهان کهنه را تو جان نو
از تن بی‌جان و دل، افغان شنو

شرح گل بگذار از بهر خدا
شرح بلبل گو که شد از گَل جدا

از غم و شادی نباشد جوش ما
با خیال و وهم نبود هوش ما

حالتی دیگر بود کآن نادر است
تو مشو منکر، که حق بس قادر است

تو قیاس از حالت انسان مکن
منزل اندر جور و در احسان مکن

جور و احسان رنج و شادی حادث است
حادثان میرند و حقشان وارث است

تافت نورِ صبح و ما از نورِ تو
در صبوحی با میِ منصور تو

دادۀ تو چون چنین دارد مرا
باده که بود کو طرب آرد مرا

باده در جوشش، گدایِ جوش ما
چرخ در گردش اسیر هوش ما

باده از ما مست شد نی ما ازو
قالب از ما هست شد، نی ما ازو

ما چو زنبوریم و قالب‌ها، چو موم
خانه خانه کرده قالب را، چو موم

بس دراز است این حدیث خواجه گو
تا چه شد احوال آن مرد نکو؟