خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف
هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد
بس دعاها کان زیان است و هلاک
از کرم می نشنود یزدان پاک
شکرحق را کان دعا مردود شد
من زیان پنداشتم آن سود شد
چون غمت را نتوان یافت، مگر در دل شاد
ما به امید غمت، خاطر شادی طلبیم
ای برادر، غم عشق آتش نمرود انگار
بر من این شعله چنان است که بر ابراهیم
نفس نفس پیرمرد
بیماری نیست
علامت آن دیدار است
مثل به کوه رفتن
به وقت به قله رسیدن
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش و گو گناه من است
اگر این درندهخویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی، به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی، که بجز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است، مکان آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم، بیان آدمیت
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
از بهاران کی شود سرسبز سنگ
خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودی دلخراش
آزمون را یک زمانی خاک باش