مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا

مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا
درس غم داد در این مدرسه استاد مرا

دل من پیر شد از بس که جفا دید و جفا
ندهد سود دگر قامت شمشاد مرا

آنچه می خواست دلم چرخ جفا پیشه نداد
وآنچه بیزار از آن بود دلم داد مرا

غم مگر بیشتر از اهل جهان بود که چرخ
دید و سنجید و پسندید و فرستاد مرا

در دلم ریخته بس بر سر هم غم سر غم
دل مخوانید خدا داده غم آباد مرا

زندگی یک نفسم مایه شادی نشده است
آه اگر مرگ نخواهد که کند شاد مرا

ترسم از ضعف پریدن ز قفس نتوانم
گر که صیاد  زمانی کند آزاد مرا

آرزوی چمنم کمکمک از خاطر رفت
بس در این کنج قفس بال و پر افتاد مرا

یک دل و این همه آشوب و غم و درد عماد
کاشکی مادر ایام نمیزاد مرا

ناله زنجیر

گفتمش:

” شیرین ترین آواز چیست؟ ”
چشم غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناک خواند:
” ناله زنجیرها بر دست من! ”

گفتمش:

” آنگه که از هم بگسلند… ”
خنده تلخی به لب آورد و گفت:
” آرزوئی دلکش است اما دریغ!
بخت شورم ره بر این امید بست.
و آن طلائی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست!… ”
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل من با دل او می گریست.

گفتمش:

” بنگر در این دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی است! ”
سر به سوی آسمان برداشت گفت:
” چشم هر اختر چراغ زورقی است
لیکن این شب نیز دریایی ست ژرف.
ای دریغا شبروان کز نیمه راه
می کشد افسون شب در خوابشان… ”

گفتمش:

” فانوس ماه
می دهد از چشم بیداری نشان… ”

گفت:

” اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش.. ”

گفتمش:

” اما دل من می تپد
گوش کن اینک صدای پای دوست! ”

گفت:

” ای افسوس در این دام مرگ
باز صید تازه ای را می برند
این صدای پای اوست!… ”
گریه ای افتاد در من بی امان
در میان اشک ها پرسیدمش:
” خوش ترین لبخند چیست؟ ”
شعله ای در چشم تاریکش شکفت
جوش خون در گو نه اش آتش فشاند

گفت:

” لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند. ”
من ز جا برخواستم بوسیدمش.

بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا

بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا
که برون شد دل سرمست من از دست اینجا

چون توانم شد از اینجا که غمش موی کشان
دلم آورد و به زنجیر فرو بست اینجا

تا نگوئی که من اینجا ز چه مست افتادم
هیچ هشیار نیامد که نشد مست اینجا

کیست این فتنه‌ی نوخاسته کز مهر رخش
این دل شیفته حال آمد و بنشست اینجا

دل مسکین مرا نیست در اینجا قدری
زانک صد دل چو دل خسته من هست اینجا

دوش کز ساغر دل خون جگر میخوردم
شیشه نا گه بشد از دستم و بشکست اینجا

نام خواجو مبر ای خواجه درین ورطه که هست
صد چو آن خسته‌ی دلسوخته در شست اینجا

شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ

شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ
شب تا به سحر گریه‌ی جانسوز و دگر هیچ

افسانه بود معنی دیدار، که دادند
در پرده یکی وعده‌ی مرموز و دگر هیچ

خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات
مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ

زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه‌ورانش
گهواره‌تراش‌اند و کفن‌دوز و دگر هیچ

زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست
لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ

خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی
دیدار رخ یار دل‌افروز و دگر هیچ

بیاد

بیاد یکنفر
که در سر تا سر ابدیت تنها بود
و بر خاستن و خفتن خورشید را
گواه بزرگی‌ و آزادی خود
دانسته است
بیاد یک گمنام سالها و قرنها
که زمین را هیچگاه دشمن نداشته است
بیاد یک شب زنده دار
که خاطرات روز را همواره گرامی‌ میداشته
بیاد چشمان پر فروغی‌ که
حجاب ابر و باران را در باغ ندریده
بیاد تنهایی‌ و شجاعت او
بیاد عشق غم انگیزی که چون
درختان انبوه جنگل
بر روح و جسمش سایه داشته است
بیاد دوستی‌ بی‌ پایان
و بخشش بی‌ دریغ اوست
که امروز من
درین شب بی‌ پایان
با وجود همه ی غم ها
در ابدیت زمین
در ابدیت باغ
در ابدیت روزها و ساعتها
در ابدیت مردم
در ابدیت تنهایی‌ و عشق
راهی‌ میجویم
و در خفتن و برخاستن خورشید
پیامی‌ را طلب می‌کنم.

بنای سبز هشیاری نگون باد

بنای سبز هشیاری نگون باد
خوشا مستی‌ که چشمش غرق خون باد
منم آن رند مست لا ابالی
که از هر جامش شوم حالی‌ به حالی‌
گهی‌ عریان و گاهی‌ خرقه پوشم
گهی‌ خاموش و گاهی‌ در خروشم
گهی‌ دردم گهی‌ درمان دردم
ولی‌ با خویش دائم در نبردم
به عزم نفی‌ خود شمشیر بستم
به یک ضربت دل خود را شکستم

سوال از معنی انا الحق

سوال

کدامین نقطه را نطق است «اناالحق»
چه گویی هرزه بود آن یا محقق

جواب

انا الحق کشف اسرار است مطلق
جز از حق کیست تا گوید انا الحق

همه ذرات عالم همچو منصور
تو خواهی مست گیر و خواه مخمور

در این تسبیح و تهلیلند دائم
بدین معنی همی‌باشند قائم

اگر خواهی که گردد بر تو آسان
«و ان من شیء» را یک ره فرو خوان

چو کردی خویشتن را پنبه‌کاری
تو هم حلاج‌وار این دم برآری

برآور پنبه‌ی پندارت از گوش
ندای «واحد القهار» بنیوش

ندا می‌آید از حق بر دوامت
چرا گشتی تو موقوف قیامت

درآ در وادی ایمن که ناگاه
درختی گویدت «انی انا الله»

روا باشد انا الحق از درختی
چرا نبود روا از نیک‌بختی

هر آن کس را که اندر دل شکی نیست
یقین داند که هستی جز یکی نیست

انانیت بود حق را سزاوار
که هو غیب است و غایب وهم و پندار

جناب حضرت حق را دویی نیست
در آن حضرت من و ما و تویی نیست

همیشه با تو

معنای زنده بودن من، با تو بودن است.
نزدیک، دور
سیر، گرسنه
رها، اسیر
دلتنگ، شاد
آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید مرا مباد!

مفهوم مرگ من
در راه سرفرازی تو، در کنار تو
مفهوم زندگی‌ است.

معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن.

سخن عاشقی‌ که بر خاکستر حلاج نشست

شاعر: عطار

گفت چون در آتش افروخته
گشت آن حلاج کلی سوخته

عاشقی آمد مگر چوبی بدست
بر سر آن طشت خاکستر نشست

پس زفان بگشاد هم چون آتشی
باز می‌شورید خاکستر خوشی

وانگهی می‌گفت برگویید راست
کانک خوش می‌زد انا الحق او کجاست

آنچ گفتی آنچ بشنیدی همه
وانچ دانستی و می‌دیدی همه

آن همه جز اول افسانه نیست
محو شو چون جایت این ویرانه نیست

اصل باید، اصل مستغنی و پاک
گر بود فرع و اگر نبود چه باک

هست خورشید حقیقی بر دوام
گونه ذره‌مان نه سایه والسلام

چون برآمد صد هزاران قرن بیش
قرنهای بی زمان نه پس نه پیش

بعد از آن مرغان فانی را بناز
بی‌فنای کل به خود دادند باز

چون همه خویش با خویش آمدند
در بقا بعد از فنا پیش آمدند

نیست هرگز، گر نوست و گر کهن
زان فنا و زان بقا کس را سخن

هم چنان کو دور دورست از نظر
شرح این دورست از شرح و خبر

لیکن از راه مثال اصحابنا
شرح جستند از بقا بعد الفنا

آن کجا اینجا توان پرداختن
نو کتابی باید آن را ساختن

زانک اسرار البقا بعد الفنا
آن شناسد کو بود آنرا سزا

تا تو هستی در وجود و در عدم
کی توانی زد درین منزل قدم

چون نه این ماند نه آن در ره ترا
خواب چون می‌آید ای ابله ترا

در نگر تا اول و آخر چه بود
گر به آخر دانی این آخر چه سود

نطفه‌ی پرورده در صد عز و ناز
تا شده هم عاقل و هم کار ساز

کرده او را واقف اسرار خویش
داده او را معرفت در کار خویش

بعد از آنش محو کرده محو کل
زان همه عزت درافکنده بذل

باز گردانیده او را خاک راه
باز کرده فانی او را چندگاه

پس میان این فنا صد گونه راز
گفته بی او، لیک با او گفته باز

بعد از آن او را بقایی داده کل
عین عزت کرده بر وی عین ذل

تو چه دانی تا چه داری پیش تو
با خود آی آخر فرواندیش تو

تا نگردد جان تو مردود شاه
کی شوی مقبول شاه آن جایگاه

تا نیابی در فنا کم کاستی
در بقا هرگز نبینی راستی

اول اندازد بخواری در رهت
باز برگیرد به عزت ناگهت

نیست شو تا هستیت از پی رسد
تا تو هستی، هست در تو کی رسد

تا نگردی محو خواری فنا
کی رسد اثبات از عز بقا

تا درین زندان فانی زندگانی باشدت

شاعر: عطار

تا درین زندان فانی زندگانی باشدت
کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت

این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان
این جهانت گر نباشد آن جهانی باشدت

کام و ناکام این زمان در کام خود درهم شکن
تا به کام خویش فردا کامرانی باشدت

روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غم
تا که بعداز رنج گنج شایگانی باشدت

روی خود را زعفرانی کن به بیداری شب
تا به روز حشر روی ارغوانی باشدت

گر به ترک عالم فانی بگویی مردوار
عالم باقی و ذوق جاودانی باشدت

صبحدم درهای دولتخانه‌ها بگشاده‌اند
عرضه کن گر آن زمان راز نهانی باشدت

تا کی از بی حاصلی ای پیرمرد بچه طبع
در هوای نفس مستی و گرانی باشدت

از تن تو کی شود این نفس سگ سیرت برون
تا به صورت خانه‌ی تن استخوانی باشدت

گر توانی کشت این سگ را به شمشیر ادب
زان پس ار تو دولتی جویی نشانی باشدت

گر بمیری در میان زندگی عطاروار
چون درآید مرگ عین زندگانی باشدت