رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
…
در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
مولانا
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدند
عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی
در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش
زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر
چون ز چونی دم زند آن کس که شد بیچون خویش
باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
باده گلگونهست بر رخسار بیماران غم
ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش
من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان
هر زمانم عشق جانی میدهد ز افسون خویش
دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد
گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش
مه کی باشد با مه ما کز جمال و طالعش
نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش
جان بده از بهر این جام ای پسر
جان بده از بهر این جام ای پسر
بی جهاد و صبر کی باشد ظفر
صبر کردن بهر این نبود حرج
صبر کن کالصبر مفتاح الفرج
زین کمین بی صبر و حزمی کس نرست
حزم را خود صبر آمد پا و دست
حزم کن از خورد کین زهرین گیاست
حزم کردن زور و نور انبیاست
عاشقم بر رنج خویش و درد خویش
عاشقم بر رنج خویش و درد خویش
بهر خوشنودیّ شاه فردِ خویش
خاک غم را سرمه سازم بهر چشم
تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
اشک، کآن از بهر او بارند خلق
گوهرست و اشک پندارند خلق
من زجانِ جان شکایت میکنم؟
من نیم شاکی، روایت میکنم
دل همیگوید: از او رنجیدهام
وز نفاق سست میخندیده ا م
راستی کن ای تو فخر راستان
ای تو صدر و من درت را آستان
آستان و صدر در معنی کجاست؟
ما و من کو آن طرف کآن یار ماست؟
ای رهیده جانِ تو از ما و من
ای لطیفۀ روح اندر مرد و زن
مرد و زن چون یک شود، آن یک توی
چونکه یکها محو شد آنک توی
تا من و توها همه یک جان شوند
عاقبت مستغرق جانان شوند
باغ سبز عشق، کو بیمنتهاست
جز غم و شادی درو بس میوههاست
عاشقی زین هردو حالت، برتر است
بیبهار و بیخزان، سبز و تر است
من حلالش کردم ار خونم بریخت
من همیگفتم: حلال! او میگریخت
ای جهان کهنه را تو جان نو
از تن بیجان و دل، افغان شنو
شرح گل بگذار از بهر خدا
شرح بلبل گو که شد از گَل جدا
از غم و شادی نباشد جوش ما
با خیال و وهم نبود هوش ما
حالتی دیگر بود کآن نادر است
تو مشو منکر، که حق بس قادر است
تو قیاس از حالت انسان مکن
منزل اندر جور و در احسان مکن
جور و احسان رنج و شادی حادث است
حادثان میرند و حقشان وارث است
تافت نورِ صبح و ما از نورِ تو
در صبوحی با میِ منصور تو
دادۀ تو چون چنین دارد مرا
باده که بود کو طرب آرد مرا
باده در جوشش، گدایِ جوش ما
چرخ در گردش اسیر هوش ما
باده از ما مست شد نی ما ازو
قالب از ما هست شد، نی ما ازو
ما چو زنبوریم و قالبها، چو موم
خانه خانه کرده قالب را، چو موم
بس دراز است این حدیث خواجه گو
تا چه شد احوال آن مرد نکو؟
در وصالت چه را بیاموزم؟
در وصالت چه را بیاموزم؟
در فراقت چه را بیاموزم؟
یا تو با درد من بیامیزی
یا من از تو دوا بیاموزم
می گریزی زمن که نادانم
یا بیامیز یا بیامیزم
زاهد بودم ترانه گویم کردی
زاهد بودم ترانه گویم کردی
سر فتنهی بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی
ما را زهوای خویش دف زن کردی
صد در یا را زخویش کف زن کردی
من پیر فنا بودم جوانم کردی
من مرده بودم ز زندگانم کردی
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم
رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
کیست آن گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می کند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
به یکی عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شکر ان نعمت که تان آزاد کرد
شکر ان نعمت که تان آزاد کرد
نعمت حق را بباید یاد کرد
چند اندر رنجها و در بلا
گفتی از دامم رها کن ای خدا
تا چنین خدمت کنم احسان کنم
خاک اندر دیده شیطان کنم
چون خلاصت داد حق از امتحان
هم چنانستی که بودی همچنان
ای علی که جمله عقل و دیدهای
خویش را تاویل کن نه اخبار را
مغز را بد گوی نه گلزار را
ای علی که جمله عقل و دیدهای
شمهای واگو از آنچ دیدهای
تیغ حلمت جان ما را چاک کرد
آب علمت خاک ما را پاک کرد
بازگو دانم که این اسرار هوست
زانک بی شمشیر کشتن کار اوست
باز گو ای باز عرش خوششکار
تا چه دیدی این زمان از کردگار
چشم تو ادراک غیب آموخته
چشمهای حاضران بر دوخته
راز بگشا ای علی مرتضی
ای پس سؤ القضا حسن القضا
یا تو واگو آنچ عقلت یافتست
یا بگویم آنچ برمن تافتست
از تو بر من تافت چون داری نهان
میفشانی نور چون مه بی زبان
چون تو بابی آن مدینهٔ علم را
چون شعاعی آفتاب حلم را
باز باش ای باب بر جویای باب
تا رسد از تو قشور اندر لباب
باز باش ای باب رحمت تا ابد
بارگاه ما له کفوا احد
هر هوا و ذرهای خود منظریست
نا گشاده کی گود کانجا دریست
تا بنگشاید دری را دیدبان
در درون هرگز نجنبد این گمان
چون گشاده شد دری حیران شود
مرغ اومید و طمع پران شود
غافلی ناگه به ویران گنج یافت
سوی هر ویران از آن پس میشتافت
تا ز درویشی نیابی تو گهر
کی گهر جویی ز درویشی دگر
سالها گر ظن دود با پای خویش
نگذرد ز اشکاف بینیهای خویش
تا ببینی نایدت از غیب بو
غیر بینی هیچ میبینی بگو
هر دکانی است بازاری دگر
هر دکانی است بازاری دگر
مثنوی دکان عشق استای پسر
عشق بحری آسمان در وی کفی
چون زلیخایی اسیر یوسفی
دور گردون را ز جذب عشق دان
گر نبودی عشق کی گشتی جهان
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق را صد ناز و استکبار هست
عشق با صد ناز میآید به دست
تو به یک خاری گریزانی ز عشق
خود به جز نامی چه میدانی ز عشق
با محمد بود عشق پاک جفت
بهر عشق او خدا لولاک گفت
منتهی در عشق چون او بود فرد
پس هم او را ز انبیا تخصیص کرد
عشق آن شعله ست کو چون برفروخت
هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت
در نیاید عشق در گفت و شنید
عشق دریایی، کرانه ناپدید
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن
شرح عشق ار من بگویم بر دوام
صد قیامت بگذرد، و آن ناتمام